پارت شصت و سوم :

درد و غمم مضاعف شد و خون گریه کردم:
_ بازم به‌خاطر خودش! پس من چی؟! اون‌همه ادعای دوست داشتن؟!
_ هومن از کی باید دوست داشتن رو یاد می‌گرفت؟ پدر و مادری که از هم متنفر بودن و بیشترین توجهشون به خودشون بود؟ اون کمبودهاش رو با دوست داشتن خودش پر کرد. خودخواه بزرگ شد. وقتی هم که به تو دل بست، با حمایت مدامت از آذر، اینطور نشون دادی که کمتر از اون دوستش داری.
حرفش مثل سیلی به صورتم بود.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    یه لحظه دست از خباثت برندار تو،شوخی شوخی داره این دوتا رو بهم می رسونه 😮🤭🙏🏻

    ۸ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    🤭🤭

    ۸ ماه پیش
کپی شد!